Sisomirena
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود
وقتی که قلب هیچ کس در دسترس نیست حساب کار
دستت می آید و مثل سیب کالی که
از شاخه افتاده دیگر امیدی به
رسیدن نداری
خسته می شوی روی علفهای زیرپایت دراز می کشی و شبیه توپی که
ناگهان وسط خیابان می افتد
همه چیز را از دست رفته می بینی
بارانی که بر زمین می بارد هوایی ام می کند آنقدر که احساس می کنم پرستویی شده ام که به خانه باز می گردد هرگاه که باران می بارد عطر تو در فضا می پیچد و برای آمدنت دلم شبیه چهارشنبه آخر سال می شود آسمان صاف است همه چیز خبر از
خودکشی دسته جمعی ابرها می دهد درختان برای
روزهای رفته اشکهای سرخ می
ریزند امسال پائیز حال
بدی دارد او از کوچه ای به کوچه ای از خیابانی به
خیابانی همه جا را جستجو
می کند آنقدر بلند از
روزهای رفته حرف می زند که نزدیک است دل
پنجره ها بشکند خسته می شود از ساختمانی بالا
می رود و در پشت بام گردنش را به طنابی
می سپارد که روزی پیراهن او
را روی آن تاب می داد این سرانجام یک
باد است .............................................................. آه که چقدر تلخ و تلخ .رضا بروسان و الهام اسلامی... امسال به طرزعجیبی پاییز غم
انگیزتر است ابرها مدام آب به آسیاب دلتنگی ام می ریزند مسیرت را که عوض کردی این ترک ها بیشتر دهان باز کردند و تبدیل به زخم های عمیقی شدند می دانم چکمه های ایتالیایی با کتانی های تو فرق دارند و ادکلن های
فرانسوی که از من عبور می کنند حالم را
بدتر می کنند لطفا کلاهتان را بردارید این پیاده رو، رفتنی است تو نيستي و من به دنياي ديگري
كوچ كرده ام دنيايي كه در آن در، هميشه روي يك پاشنه مي چرخد تو مرا دوست داري و به جاي من موهايت را به باد مي دهي دنيايي كه در آن بادبادك آبيم را بوي لباس ارغواني ات را باد نمي دزدد دنيايي كه از هر طرف كه بچرخد تنها تويي كه طلوع مي كني حالم به هم می خورد از سقوط های مکرر از سطری به سطری صفحه ای به صفحه ای سمفونی ناموزون واژه های تکراری الکل و سیگار و دیازپام ده و فنجان قهوه ای که هیچ گاه تو را نشان نداد این روزها احساس می کنم آب دارد از سرم می گذرد و مرا با خود به عمق زمین می برد آه کرم های نازک و شفاف سلام 1 بعد از ظهر تلخ و تب دار يك پياده رو بوي مسخره ساندويچ كوكتل و درختان بي
حوصله عبوس دارم دلتنگي ام را سوت مي زنم و فكر مي كنم بايدگوشه اي
در خودم سقوط كنم و اين بغض لعنتي را با مخ به سنگفرش بكوبم من از سونامي در خودم مي ترسم .................................................................................................................................................... 2 من از روزهاي ابري و زمخت من از شبهاي تيره و طولاني ميترسم هميشه روي سرم باش من يك ربات خورشيدي ام گوشه پیاده رو
ایستاده ام هی تند تند پلک میزنم دارم تو را تار می
بینم کم کم شبیه شب می
شوم دارم برای تو میسوزم چرا مرا باور نمی کنی پروانه من موهای درهم و اندام استخوانی و پایی که در گل مانده است تو برنمی گردی تو برنمی گردی مثل بختک به جانم افتاده است حالم بد است و انگار در دلم هزار زن روستایی رخت می شویند این تقدیر ناگزیر بیدی است که مجنون شده است دیوانگی جنون و بی ثمری این روزها همه چیز از رفتن تو آب می خورد
"دلتنگی"
به قطره
های باران، گلهای سرخ سنجاق می کنم
با عطر
سلام و میدانم
که روزهای سیاه دلتنگی را هیچ جور
نمی شود ماست مالی کرد
وقتی از
تمام راهها صدای کتانی های قهوه ای می آید و طرحی
شبیه تو که دور می
شود در غبار از مژه
هایم عشق چکه می کند
لعنت به قاصدکهای
دروغگو لعنت "انتظار" چشمم به افق سرخ در جستجوی طرحی از بازگشت تو سفید شد با اینکه پریدن سهم من نبود همیشه شبیه پرواز تو می ایستادم تا اینکه بهمن امسال روی سرم خراب شد حالا شمارش تیک
تاک
تا
سقوط چرا که میان این همه پرنده تنها صدای توست که گروه خونی اش به درد مترسک می خورد ساعت روی 15:27 دقیقه ایستاده بود، مردی با قامتی متوسط و
لاغر با موهای ژولیده چند بار باتری ساعت را عوض کرد اما عقربه ها حرکت نمی کردند،
منصرف شد و برگشت روی تخت به پهلو دراز کشید و زل زد توی چشمهای کسی که مدت زیادی
بود بی حرکت به دیوار تکیه داده بود و....... "هیچ" نه با مزاج تو سازگار نمی شود شعرهای کپک زده ام مثل هیچ مجسم در امتداد خیابان ،تکرار می شوم مدام هر شب قدم می زنم دلتنگی ام را که بن بستی نداشت خسته و دلتنگ رها می شوم روی تختی که حجم من یک پنجم ان را تصرف کرده است انگار گلهای روی بالشم تشنه اند و از لای فنرهای تخت صدای سمفونی سقوط من می اید "شبح" چهل و ششمین بلیط را به راننده دادم و سوار شدم.اتوبوس به راه افتاد من سرم را به صندلی تکیه داده بودم و میان کلاف سردرگم افکارم دنبال یک رشته سفید می گشتم، راننده گاهی با چشمهای ورقلمبیده مرا چپ چپ نگاه می کرد،بی تفاوت سرم را به سمت راست چرخاندم و تمام افکارم از سمت چپ مغزم به سمت راست سقوط کردند، از انجایی که سمت راست مغز من جایی است که تصویر چشمهای تو تکرار می شود من شروع کردم به تصویر کردن چشمهای تو روی بخار شیشه.اتوبوس ایستاد.چند نفری سوار شدند و در بسته شد.مرد میانسالی کنار من نشست تنش به طرز عجیبی بوی سیگار می داد ، قیافه اش شبیه ادمهایی بود که به همه چیز ادم کار دارند.دوباره شروع کردم به تصویر کردن،انگشت که روی شیشه می کشیدم بخار روی ان تبدیل به اب می شد و روی شیشه می غلتید و چشمهای تو تبدیل به یک تصویر نا مفهوم و گنگ می شد.من منتظر بودم که دوباره بخار شیشه را بپوشاند که احساس کردم مرد با دست راست شانه چپ مرا تکان داد و منتظر بود که من صورتم را برگردانم تا چیزی بگوید، من بی تفاوت نگاهم را برگرداندم ، مرد گفت"چرا ریشت رو درست اصلاح نکردی زیر گلوت مونده ،ها " من گفتم "اونا ریش نیست ، پرزهای طنابه که از بعد از ظهر ساعت سه همین جور روی پوستم که عرق کرده بود مونده" مرد بی انکه چیزی بگوید بلند شد و چهار صندلی عقب تر نشست و من دوباره نگاهم را به سمت شیشه بخار گرفته برگرداندم. ای سراپایت سبز اصلا چه فرقي ميكند 8 يا 13 يا 15 دي، فروغ ،فروغ دوست داشتني ،فروغ من،هر لحظه با من است چرا كه من به او عاشقم و هر لحظه براي من نوميشود لعنت به عاشقي كه براي ابراز دوست داشتنش دنبال بهانه بگردد. روی چمن دراز کشیده بود.باغچه پر از بوی یاس بود و چمن
سرد و نمور.چند تکه ابرسرگردان،گرگم به هوا بازی میکردند.مردی با قامتی متوسط و
لبخندی تمسخر امیز روی لبش ،دراز به دراز روی چمن بود و داشت ابرها رو دنبال میکرد.ساعت
مچی اش 15:27 را نشان می داد.یکی از همسایه ها پرسید:حالا از کدوم طبقه خودشو پرت
کرده پایین؟ سرخ تمام ذهن باغچه دلم پر از کابوس علف های هرز است وجب به وجب ردپای درد به چشم می خورد عشق،مثل یک سرخ مست شورانگیز میان خارهای دلتنگی تنها مانده است منگ و مات و زرد پهنه بی باد تفتیده را مانم با این همه مرا به نیلی تلخ و دروغین،هیچ نیازی نیست وقتی که بی گدار دل به دریات می زنم "30" در پیاله ای که کاسه چشم مجنون را مانند است به سان شوکرانی که مرگ را هدیه می اورد پیمانه به پیمانه سر می کشم تمام چندشنبه ها را بر سر نگاهت قمار می زنم این روزها با روزگار افسوس که دگر این روزها حکم دل نیست با چشمهات بگو سه قطره خون(برای آن سه آذر اهورایی) هم چنان که خنجری از پشت ، تو را به آغوش می کشد بگذار بر لبان آماسیده ات گل دهد ترانه پرواز ترانه رهایی چرا که تداوم ما حاشا که وامدار تبانی این هوای مسموم و جسم استخوانی نیست بگذار به سنگ بشکنند ما را آنگاه در خون تپیده ترانه سرخ آزادی را هزاران بار تکرار و تکرار و تکرار خواهیم کرد شهر آجری تا که سبز شود این چراغ قرمز تو فرسنگها ز من دور گشته ای این روزها میان ما چه خط کشی ها دلتنگی، تنهایی مثل برج های زهر مار قد می کشند میان گلکاری های دلم همیشه برای لبخندت توی صف ایستاده ام برای رسیدنت چند ایستگاه باید عوض کنم انگار گم کرده ام تو را از اولین دور برگردان، برگرد
![]()




ادامه مطلب
![]()

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار




| Design By : nightSelect.com |


